Tuesday, October 26, 2010

دل گیجه

تو
آیینه
من
خنده
آتش
   راستی دیروز تو را به عقد مردی در آوردم که با لباس مبدل لبخند نمی زد ، اما  چشمانش برق خوبی داشت
آنجا کنار ساحل که باد می وزید و تو می خندیدی برای ژست عکست،  یادت می آید؟
همانجا مراسم خواستگاری انجام شد
دلشوره ات
گواه آگاهی بود
اما
.

.
.
خلاصه
قدرت بیان نیست
هر چه هست 
پشت عکست کشیدم
و
پشت به خورشید نگاهش کردم

Sunday, October 17, 2010



برای حسام آیت

هنوز آنقدر دور نشده ای
فاصله برای من خانه و  راه و جاده دور نیست
فاصله یعنی همین
نوک انگشتانت
تا این شقایق سرخ
.
باد که می وزد شقایق کج می شود
نوک انگشتانت بی اراده دنبال می گردند
باد که می وزد شقایق بر می گردد
و فاصله کم می شود
.
.
جای من در این فاصله است
میان نوک انگشتانت و شقایق
در این فاصله یک خانه دارم که سقفش را باد انگشتانت برده
اما یاد گرفته ام تا بی سقف زیر باران و خورشید خوابم ببرد
در این فاصله
نگاهت را می بینم
انحنای دستت را می بینم
خورشید را از لای موهایت می بینم
.
.
فاصله


فضای میان شقایق و انگشتان توست
.
هنوز آنقدر دور نشده ای

Thursday, October 14, 2010

درد اتاقی 2


اشکم سنگ است
به روی کاشی ها می ریزد
تمام اهل خانه بیدار می شوند
مادرم دعوایم می کند
پدرم بد خواب می شود
من سنگ می ریزم
.
.
.
بغضم گرفته
تیشه به گلویم می گذارم
اما توانم به چکش نمی رسد
من یک تخته سنگ در گلویم گیر کرده
.
.
.
گاهی در اتاق روی تخته سنگم می نشینم
سیگاری روشن می کنم
می دانی...؟
نمی دانی...
در گلویم دود می پیچد
تو در مه  گم می شوی
از من می پرسی:
من درون توام ؟
می گویم :
من زیر تخته سنگی له شده بودم که تو به دادم رسیدی
تو رفتی
من آنکه قصد جانم کرده بود را قورت دادم
چطور درونم نباشی
که هربار دردم می گیرد
به یادتم
باور نکردی
خندیدی
.
.
.من سنگ دارم
یه عالمه
دره می خواهم تا خالیش کنم
دستمال را می خواهم لای کتاب نگه اش دارم برای اشک
من سنگم گرفته
با چشمان سنگی زیباتر نیستم؟
سنگ
سنگسار
صورت
زخم
اشک
می شوید
می سوزد
تخته سنگ
قورت
دل سنگی
سنگ دلی
مجسمه
صبر کن
.....................................

من و تو دور میدان کنار مجسمه حرف می زدیم
تو از آینده می گفتی
من گوشه چشمم به مجسمه بود که اشک می ریخت

Monday, October 11, 2010

چهار چهار چهار چهار

(مخاطب این یادداشت دو نفر هستند...یکی خودم، دیگری هنوز چشمانش برق دارد )

ساعت و تقویم روی میز و دیوار
 چهار سال از صدای زنگ تلفن که از من بود و برای تو خورد
گفتم
گفتی نه 
بنگ.....بنگ.
.
.
.
من رفتم
تو ماندی
من برگشتم تو بودی...نبودی
من باز رفتم
و بیرون همه مردم جهان انگار با هم  یکصدا فریاد می زدند که 
 آهای تو که رفته ای فکر برگشتن را نکن...ما با یادت بیشتر خوشیم تا خودت- 
 ...و غیره
.
.
   من برگشتم با سری که شاخی  ازان یونیکورن  بر بالین من داشت
و دّمی که از پرز  سالها سلول شناخته می شد
 که عجبا امروزِ روز  هنوز تشکم را لک می کند
و تو دور ِ دور خلوت کردی با یک سبد پر
یک لیوان
،تا فراموش کنی
خندیدی
و من نیز
وسط تمام میادین شهر در سکوت دور خودم می چرخم
با شاخ و دم عیان
مردمِ فراری
حس اینکه 
 مگر ما بی لباس زاده نشده ایم؟-
.
.
.
تو با لباس پشمی
من انتهای دمم را لای کتاب گذاشته ام

Friday, October 8, 2010

...

اینجا سایه زنی است مطیع آفتاب روان  بر دیوار
ظهر که می شود لباسِ نو می پوشم
موهایم را تر می کنم
نفس عمیق می کشم
آماده می شوم برای نزاع آفتاب
که بایستد
که سایه ها بیشتر از این کش نیایند
زن، این چنین تکیده
من طاقتش را ندارم
که اینچنین ستبر جا خوش کنی بر دیوار
دیوار کوتاه خانه ام
.
.
ظهر می شود
گرما و بوی نم ظهر گاهی مسبب عطر توست بر دیوار
ظهر می شود
کرختی وکرشمه پنهانی من پاسخ حضور توست
با منت آفتاب
و التماس من
که بتاب و بیشتر کن تابیدن را
که می خواهم شفاف تر ببینم تو را
.
.
اما ابر که مردی است حسود
که گر به دیوار نزدیک شده باشی
بغضش می ترکد
.
.
باران می آید
و تو کمرنگ نشسته ای و
گوشه سرت محوِ سفیدیست
دست ها یت هستند
اما جای کنکاش میان رگهایت میسر نیست
سیگار می کشم تا آفتاب
شاید الان
شاید منتظر تا فردا
.
که آفتاب بر حسود گریان فائق آید
و تو باز تمیز
با عطر چوب و گچ سفیدِ دیوار به دیدارم بیا یی
من لباس نو بپوشم
و این بار موهایم را با اشک مردت
تر
می
کنم
تا بیشتر خوشت باشد
از جمال
تا زیبایی تو
که آفتاب هدایتش می کند
نقطه

زیر باران بوده ام

پگاه یعنی صبح

من دلم برای آن نگاهی که حدسش نمی زنی که چیست تنگ می شود
نه برای تلاشت
نه برای دلخوشک لبخند زدنت
من دلم برای کوچکی گودی زیر چشمت که آب را کم نگه می دارد و
اشکت سر ریز می شود تنگ می شود
که نگاهم کردی وگفتی
" او مرا دوست ندارد "
گفتم من دوستت دارم...
.
.
.
همه چیز راز بود
من تو شب تنها جاده
راز بود
تو
سفر برگشت شب
نگاه
راز بود
تو من
سالها در یک ساعت چگونه
راز بود
.
.

من زائییده تنهاییم
چرا که به او دچارم
بر او می خندم
هر شب خوابٍ تو را میبینم
مثل دیشب که تو عروس بودی و دستت دور گردنم بود و من بر خود می لرزیدم
می دانستم خوابم و بالش زیر سرم است
.
.
من دوستت دارم ولی نیستی
.
دلم برای بالکن خانه ات تنگ است که تو بودی و لبخندت
دلم برای بوی گردنت تنگ می شود که تو بودی و چشمان بسته ات
دلم برای دلتنگیت تنگ می شود که دوام نیاوردی
.
.
من بد کردم
تو رنجیدی
رفتی
پذیرفتم
...
اما به یاد
در خواب
جشن عروسی

کارت پستال

چند دقیقه دیگر صبح می شود...شاید چند ثانیه...شاید اگر تا ده بشمارم
تصمیم دارم وقتی صبح شد پشت مقوایی سفید را رنگ آبی بزنم با نیم دایره ای زرد در وسطش
به هیبت کارت پستالی درش بیاورم بگذارمش کنار تا صبح شود
.
.
.
صبح شده است و من تنهایم...آفتاب چند ثانیه ایست بیرون آمده و هوا دیگر گرفته نیست
پنجره کوچکی دارم که به سطح خیابان نگاه می کند
آبی و زرد قبل طلوع حالا دیگر خشک شده است، برش می گردانم، به روی سفیدش
شروع می کنم
می نویسم
.
.
.
چشم تو را که نگاه می کند خورشید را و کور می شود از حرارتش دوست دارم
چشم کور تو را دوست دارم
دوست دارم
دارم
نقطه
.
تو می گویی
این همه دور چرا رفتی 
من جدای از کوری اجزای صورتم نیز پایین ریخته
ریخته
ریخت
یخ
.
.
.
به آشپز خانه می روم و باتکه یخی بر می گردم
به روی نوشته هایم می مالم
می پرسم
آرامت می کند
می گویی خوب است ،اما پخشم می کند در سفیدی
انگار که تصورم...در ذهن دیگری و چهره ملموس همیشه.
میگویم
این قائده دوریست و جدایی
جز تصور ،گریزی نیست
.
.
.
یخ در دستانم می میرد
ظهر می شود
پنجره کوچکم پاهای مردی را میبیند که مرا می پاید 
بلند می شود به سمتش
می گویی بشین
این هم تصور آفتاب سر ظهر است بر پیکر شیشه
پیکر 
کر
.
آب و جوهر به آبی و زرد پس می دهد
و تو شکل می گیری
با هیبتی چنان واقعی تر از خودت
که متن ناخواناست اما تو آنچنان گویایی که همین بس است 
تا باورت کنم شب می شود آفتاب می رود و تو اندکی گم می شوی
متن نا خوانا را خوانایش می کنم
:
در اینجا پسری جوان از کنار ماجرا رد می شود
و هیچ نکته ای در نمی یابد جز
تصور مامن امنی که ناگزیر باورش می کند برای آنکه قصه را به سر رساند
صورتکها می آیند و می روند بدون آنکه حرف کسی را باور کنند
اما تنهایت نمی گذارند
و
.
.
.
نمی دانم کی بود که از خانه بیرون زدم و کارت پستال را در صندوق پست انداختم
با تصور آنکه کاش بر رویش نوشته بودم
به امید دیدار