Monday, July 20, 2015

درد اتاقی ۱۲



عقربه به در چرخید

:تو پرسیدی
 می توانیم ؟ -

ساعت سه و ده دقیقه بعد از ظهر

...از این در های بی لولا

Monday, June 15, 2015

بی رنگی




انعکاس تمام ریسه های بی رنگ 
سایه هاشان است
.
.
 در شب
تابیده ار نور پنجره های روشن مانده.
.
.
در شب
.
.
جای دست ریسه کشان همه چراغانی های شهر 
نمی ماند
.
در شب
.
نور ها در حباب، جیغ های بنفش رنگی می کشند
.
چه هنگام که تو آمده باشی
.
چه هنگام که سوت است
و
کور است
و
بی جا و 
به جا 
مانده
.
در 
شب

Tuesday, May 26, 2015

رفتن ات



هر رفتنی مرگی است
لحظه مرگی های من نیز می گذرد
سخت
سرد
.
.
عقل 

با شکوه ترین مجلس ترحیم
.
.

 واقعیت

خوش صدای ترین قاری قبرستان

Monday, May 11, 2015

درد اتاقی ۱۱


نگاه انتزاعی تو راه فهمیدم
شعر بود و خط بود و معنای واقعیت کلمات

تصویر سازنده ذهن خود بودم که تو آن شدی و بیشتر گوشت کردم

انسان خود، خودش را می گوید
و آدمیت و حضور و تقلای بقا
رنج ها و 
سر خوشی
.
.
.
خطوط ممتدِ نفس حبس در سینه
بازدم رنگ
لکه های جا به جای احساس من از تو که در اطرافم سرخوشی
و زبانی که هیچگاه کاملش نفمیدیم
 و 
 این شد انسان و گوشت  و 
از بن چه مفتخرانه کر  



Friday, May 1, 2015

درد اتاقی-۲


چقدر با احتیاط  آمدی
چقدر ملاحظه
چه- قدر- 
شبیه لطفی
شبیه همه کسانی که خوبان چه زود می میرند
شبیه عکس همه کسانی که تا نفهمی زنده ای
 شبیه همه کسانی که همه از دستشان خسته اند و آنان می خندند
شبیه دوست خوب قابل اعتماد

شبیه پیاده روی تنها

شبیه انچه می خواستی باشی ، انسان
.
.
.
.
.
شبیه خوانش دزدانه شعر 
در جمعه زود تعطیل
وقتی همه خوابند

Monday, March 16, 2015

شهر فرشتگان




اینجا خورشید زرد است و آسمانش آبی
این شهر یک مرد است- با کوچه هایی گرم و آفتابی
اینجا زندگی سهل است همچون راحت الحلقوم
اینجا تهرانی ست عاری از جریان های تلخ و عاقبت های شوم
.
.
.
اینجا همه باریک و خوشند و دندانها سفید
گرفتار دردِ تفریح و گردش و تماشا و خرید
شیشه های خالی شراب بر سقف کابینت خروار
ده ها و دوازده ها به صف ایستاده خبردار
عضلات پیچیده- کشیده -همه خوش اندام
صیادان در کمین و فرشتنگانِ شهر در دام
اینجا همه *اِستارند* در راک و در آرزوی راکسی
پسرها بنز و داف ها درلباسهای تنگِ ماکسی
دل من هم تنگ است به اندازه حجم این قفس
آرزوی من رسیدن به شهرم تا فاصلهء یک نفس
.
.
.
شهر من پس کوچه دارد سایه روشن
پیچ و خم هایش بِه از صد باغِ گلشن
شهر من آشفته است و قدری شلوغ
اسیر خانه و وکیل و ادعا های راست و دروغ
شهر من گاه پریشان حال و کمی خسته
خیابان هایش باریک و در مغازه هایش بسته
من اما دوست دارم گم شوم در کوچه هایش مست
شهرم را دوست دارم- درست همانگونه که هست


ملودی نواب صفوی

Friday, February 13, 2015

عادیغیرعادی



 می شود عادی صبح از خواب بیدار شد.
 عادی زیر دوش رفت.
 عادی سر وقت به قطار رسید، عادی داخل واگن ایستاد،عادی به مردم ایستاده در واگن نگاهی انداخت، عادی لبخند زد، عادی از ایستگاه مورد نظر پیاره شد.

عادی به پیاده رو رفت.

 عادی قهوه ای از دکه ای در پیاده رو گرفت، تا وقتی گرم است عادی نوشید.

 عادی به آن طرف چهارراه رفت.
 عادی وارد ساختمان شد . عادی زنگ پشت در آپارتمان را زد و عادی وارد شد.


اما نمی توان عادی آب دهان خود را قورت نداد.
 نمی توان عادی از تو نگاه دزدید.
 نمی توان عادی به اخبار تلویزیون لعنتی گوش داد.
نمی توان از صدای سرسام تردد ماشین های اون پایین عادی گذشت.
 نمی توان عادی از نگاه کردن به عکسهای رو یخچال عبور کرد.
 نمی توان عادی بی توجه بود به لیوان شیشه ای چای نیمه کاره صبحت.
 نمی توان از لغزش پای برهنه ات بر روی پارکت چوبی عادی رد شد.
 نمی توان تسلط ات را عادی قلمداد کرد.
 نمی توان از به بادی که از لای پنجره، پرده سفید اتاق خوابت را بلند می کند عادی توجه کرد. 

نمی توان عادی بود. 

عادی بودن از تو گیاهی می سازد که مدام لبخند می زند

تا 
بتوانی رّد هنوز گرم حضور انسانی  را روی چین های ملحفه ات باور نکنی.