Tuesday, October 20, 2015



ما هر سه آن شب به هم فکر کردیم
به احترام
به ماجرا جویی

به قلب های یکدیگر


ما آن شب به هم اعتماد کردیم

هم را باور کردیم

...

.شاید زمان، بچه های قابل اعتمادی از عشق های نا فرجام می سازد

Wednesday, October 7, 2015



هیچ چیزی را از دست نمی دهی در این جهان
وقتی اول پاییز باشد
خانه نشسته باشی
یه نوشتن 
و 
چرت
و
سوپ و

فکر به تو...

چقدر به دست می آوری.

Sunday, September 20, 2015

بيرون اتاقي

كودكي را 
با پلاستيك هاي بد ساخت صورتي
گم مي كرديم ميان بته جقه ها
مادر
پيدايش مي كرد 
صبح 
حين
جارو برقي

Saturday, September 12, 2015

بیرون اتاقی


باد که می آید دستانت را باز کن

مردار اسب ها شاعرانه ترند در جهان امروز

Wednesday, September 9, 2015

بیرون اتاقی



...پنجرها، شیشه هایش خیس می شود در روزهای بارانی

Monday, September 7, 2015

Wednesday, August 5, 2015

هیروشیما ناگازاکی




 مادر در آشپزخانه مشغول پخت برنج
هنوز رود ها در میان شهرند
مرد یا در مزرعه است یا در اداره
کت و شلوار آبی تیره یا خاکستری 
.
.
موهای مرد و زن،  هم لَخت و  هم نرم بود
در کوچه
پرندگان 
و آفتاب و سایه
.
.
بچه های چشم بادامی یکدیگر را پیدا می کنند.
قطره
قطره
قطره

 انفجار
 پنجره ها ذوب می شوند
 پیاله ها 
صورت ها و بادام ها و خیابان ها
 ذوب می شوند
کسی صدایی نمی شنود


هیروشیما


هنوز سی صد و بیست هزار نفر 
ناگازاتی

می شنوند....
آنقدر که صدایش بلند بود


هیروشیما
ناگازاکی
.
...
..
.