Thursday, June 30, 2011

زمان

هر چه قدر هم که مهربان باشید
هر چه قدر هم که صدایتان راآهسته کنید
هر چقدر هم که توجه  کنید
هر چقدر هم که باشید
هر چقدر هم که نباشید
هر چقدر هم که دور شوید
هر چقدر هم که دلتنگ باشید
هر چقدر هم که جایم خالی باشد
هر چقدر هم که به یادم باشید
هر چقدر که تظاهر 
هر چقدر افتخار
هر چقدر که لبخند
هر چقدر که اشک
هر چقدر هم که تقلا
هر چقدر هم پیر شوید
هر چقدر هم که بزرگ شوید
هر چقدر هم که پشیمان
هر چقدر که پریشان
هر چقدر که ...

من هیچ وقت شما را نمی بخشم
حتی خودم هم را
خ
و
د
م
که شمایید

Thursday, June 23, 2011

نوش

جهان تعادل می خواهد  و ما می دانیم که الکلی نیستیم
اما می دانیم که فقط کمی ، فقط و فقط کمی باید الکلی بود تا این تعادل سر پا شود 
صبح سر درد و منگ و پف کرده صبح دلپذیریست که با سیگار اول آنچنان دنیا می چرخد که فراموش می کنی کجایی و کجا بوده ای
پس فقط کمی باید الکلی بود
اما می دانیم که ما الکلی نیستیم . 
ما هیچ وقت ننوشیدیم که سرمست شویم ،
ما سرمست خدایی هستیم
 ما همیشه نوشیدیم که  کم کنیم
کم شویم 
شل کنیم
شویم
گم شویم
نوش

Tuesday, May 17, 2011

نم

اینجا آسمان هم آبی است ، هم ابری است ، و هم باران دارد .
اینجا هم دخترکان و دختران و پیردختران لبخند دارند و با اشاره ای غیر مستقیم به زیر دامنشان اشاره می کنند که  : ((منتظر باشید ، هر لحظه نوزادی متولد می شود ))
صبح هوا ابری بود و من در آیینه بخار گرفته به خود نگاه می کردم . محو. صبحها که آسمان بارانی است ، من تنها می خوابم و خواب می بینم که خوابم نمی آید و گاه به تو فکر می کنم و گاه به یخچال و گاه به این همه بوم سفید که خالی ماندند و خالی خواهند ماند .به رنگها فکر می کنم که همیشه اصرار داشتی که نا خالصش کن . عین من ، نا خالص و مخلوط شده . عین تو ، درهم و زیبا . و نزدیکهای صبح در خواب، خواب می بینم که هیچگاه هیچ انفجاری هیچ کجای جهان رخ نداده و من تنهایم میان خرابه ای که روزی قصری زیبا بوده یا نه ، شاید روزی خانه دنج و کوچکی بوده ، یک طبقه که پنجرهایش باز بودند و همه ساکنینش شجاع و دل به دریا زن ، و من به دیوار کوتاه فرو ریخته ای تکیه کردم و در دستانم لباس خواب  راه راه آبی زنانه ای است که هنوز از وقتی که شسته شده ، خشک نشده و نم دارد . بوی خوبی می دهد من آن را به دماغم می چسبانم و بوی تمیزی می دهد و بوی تو . چشمانم بسته است و نفس می کشم لای لباس خواب .  
ساعت دیواری که تیک تاک می کند از خواب می پرم . سر ظهر است و باز تو نیستی و جایت خالی است و نم دارد . بالش من هم نم دارد . دختر بچه همسایه  یکسره مادرش را صدا می زند که بیاید کونش را بشورد . سر ظهر. در آن هنگام من خواب عاشقانه می بینم . خواب عاشقانه که نه ، خواب ِ نگاه مدام من به دیوار که انعکاسش به روی توست که پشتم نشسته ای و سرت رو به بالاست تا برگشت نگاهم را در یابی . این چیزی جز حقیقت محض است . هست ؟
پسر بچه یازده ماهه ام را روی دستانم تاتی تاتی می کنم تا زمان زود تر بگذرد، اما زمان گول هیچ  بچه یازده ماهه بی گناهی را نمی خورد . گفتی گناه ، یاد آشپزخانه افتادم که نوک انگشتم را با چاقوی محبوبمان بریدی و من از آن روز به بعد خودم را هنوز نبخشیدم . تو بریدی و من نزدیک بود برای همیشه بکشمت . اما هنوز انگشتم چسب زخم دارد و تو هنوز میان خیابان های نم دار و باران خورده ول می چرخی و خودت را مدام ، گاه و بی گاه به همه کسانی که دیگرفراموش کرده اند ، ثابت می کنی. بگذریم .
روی بخار آینه با نوک انگشتم می نویسم : ((  چسب زخم  )) تا چشمانم از زیر این واژه پیدا شود. اما دوباره فردا هوا بارانی است و چشمانم محو می شود .

Monday, May 2, 2011

ماما

من
خود، خود را زائیدم
وقتی که کنار تخت، گلدانی شیشه ای بود
و پرستاری با دستان خونی نبود
و من بودم وایستاده 
من بودم و خوابیده
که من را از من
بیرون می کشیدم
و 
درون گلدان آب  بود و آب که حباب ها از هم می خوردند و می ترکیدند 
و من آن کنار خود را از خود می زائیدم

.
.
.
آن هنگام ساعت به عصر بود
منِ زاینده به منِ زائیده حسرت می خورد
و منِ زائیده به زمانی که تازه صفر شده بود
یک
دو
تیک
تاک
سه
چهار
.
.
.
زمان حباب بود و 
من همچنان دستانم از شکافِ بند نافم خونی بود
و
خونی ماند
تا
به دنیا بیایم
من به دنیا آمدم
با دستانی منزه
و
آبی که در گلدان با قطره خونی زیبا شد

Tuesday, April 5, 2011

تو و شاپرک

من اینجا بودم و تو پشتت به من و شاپرک گاهی به تو نگاه می کرد ، گاهی به من 
قهوه من و تو سرد شده بود و قهوه شاپرک هنوز گرم بود . گاهی که سرم را، رو به بیرون می چرخاندم  ، دوچرخه ام سر جایش بود و باد تندی می وزید . کافه آرام بود و تو پشتت به من و، من روبروی شاپرک .
- شاپرک ...صدای منو می شنوی من دستام هنوز روغنیه ، اگر یهو بیام و از پشت بغلش کنم همه لباساش کثیف می شه و شاید عصبانی بشه و خودشو از تو بغلم بکشه بیرون .
شاپرک لبخند زدو از زیر میز به زیر دامنش اشاره کرد
  گفتم : نه نه حرفشم نزن ، ....نمی تونم. اما انگار نه انگار ، شاپرک لبخندمی زد و به زیر دامنش اشاره می کرد .
تو جا به جا شدی . من خشکم زد  . دلم یهو مثل آبشار ریخت وسط کافه.پامو گذاشتم وسط دلم و به عقب تکیه دادم . دلم مثل موم شده بود و کف پام چسبیده بود به زمین . شاپرک به دلم رو زمین خیره شد و دامنش زد بالا . . با دست روی شکاف لای پاهاش می کشید و  لبشو گاز می گرفت . ..
تو  اینتر زدی...و همه چیز هایی که نوشتی رو فرستادی رفت . من جا خوردم . خواستم از جام بلند شم نتونستم . دلم حسابی سفت شده بود و پاهام چسبیده بود به زمین . شاهپرک حرکت دستش تند تر شده بود .   و چشم از من بر نمی داشت . ... من هم بهش خیره بودم . چشمای قشنگی داشت و حتی می تونست منو وسوسه کنه . اما من وسوسه نمی شدم . دلم ریخته بود زمین  و پاهام توش محکم شده بود . 
شاپرک سیگاری روشن کرد .
قهوه اون هم سرد شده بود . با نوک تیز کفشش  به پایه صندلی می زد . ... تو هدفون تو گوشهات بود 
گفتم شاپرک من بغضم گرفته .  
دیگه نگاهم نمی کرد
گففتم شاپرک...به من نگاه کن .... من داره اشکم در میاد ....
دیگه نگام نمی کرد . 
لیوان قهو هام را پرتاب کردم  به سمتش ....
شاپرک غیبش زد
جاش خالی بود

.
.
.تو بلند شدی
گفتم : ببخشید خانم
من....من...من....
گفتی : خیلی دوستت داشت...چقدر سنگدلی تو آخه بچه...
...  گفتم :  نه... نه...من  تو رو
رفتی
. من دلم کف زمین سنگ شده بود

Thursday, March 31, 2011

دیگر

سنگ ذره ای است از همه آن چیزی که می گویی ، سختی
 :من ذره ای از همه آن چیزی ام که می گویی
اتاق خلوت است 
اما تو بی کران همه جا هستی
پایه میزم دیگر اندازه شده 
دیگر کمرم خم نمی شود
دیگر درونِ  مغزم پروانه نمی شوی
دیگر میگرن نیست
دیگر سیگار نیست
دیگر کاری نیست برای انجام
دیگر ، فقط خوشحالی است
 دیگر ، فقط با دیگری است 
دیگر هیچ کس با هیچ کس 
دیگر فقط من و تو
دیگر مالکیت محض
دیگر شیر ماده
دیگر جنگل
دیگر همه حرف هایی که یادم نیست ، اما هنوز اصرارشان دارم
دیگر کشور هر جایی
دیگر من هر جایی
دیگر تو یک جایی
دیگر احترام
دیگر ترس
دیگر ، من می خواهم تنها باشم
دیگر، من نمیتوانم تنها باشم
دیگر دلتنگی
دیگر ، مادرم ، که زیبا ترین چشمان دنیا را دارد
 دیگر ،  اعتقاد
دیگر  هر چه که در من باور داری
دیگر حذف دیگر
.
.
تصویر در کنارهء رود است، و آب هنوز یخ زده اما در میانش جریانی روان است.ماشین می ایستد. تو جلو تر پیاده شده ای. می پرسم:
آقا کسی را پیاده کر ده اید؟-
نه-
پس این بوی چیست ؟-
با سر به کناره رود اشاره می کند. تو بودی. و بوی تو بود که تا اینجا می آمد. ناخن هایت خون افتاده بود آنقدر که زمین را چنگ می زدی. اما هنوز تا  کمر در خاک بودی. زمستان بود و ابروانت یخ زده بودند. من خواستم جلو بیایم .نیامدم. ترسیدم. ..
تو فریاد نمی زدی ، اما رگهای گردنت می ترکیدند یک به یک...
تو نمی ترسیدی، اما امیدوار بودی


(سالها چنگ می زدی و ماشین رفته بود و من منتظر)







Saturday, March 19, 2011

هر سال

یک سال من بودم و تو
عید شد
رقصیدیم
تو بودی و من
باز عید شد
صبح شد
من بودم تو
و 
من رفتم
.
.
.
سال بعد من هستم و من
تو هستی
اما
نمی دانم کجا
هستی اما
انگار که نیستی
دوباره  من هستم و من
انگار اون سال هم من بودم من
انگار که هر سال من با منم
تو هم با منی
هم نیستی
هم هنوزکه هنوز است از یک روش برای بودنت با همه من ها بی من ها 
بهره می بری