Sunday, September 4, 2011

زمان و راز ِ همسایه پنهانی

در اینکه زمان می گذرد که حرفی نیست
اینکه زمان چگونه می گذرد هم حرفی نیست
و حتی 
اینکه این گذشتن برای رسیدن به کجاست ، نیز حرفی نیست 
مدام، حضِ 
.مصرانۀ لحظه است 
.مثل همین حالا که آرامش زیر واژه ها پنهان شده تا نجاتش دهی
.
.
 :و باز تصویر یک 
کودکی با پارچه سفیدِ دوخت داری بر سرش رو تخت بزرگ دو نفره غلت می خورد
با دست و پایی نو رسیده
و چشمانی شیشه ای

پشت در صدای مردی می آید که با خود زمزمه میکند 
از میان زمزمه اش چندین واژه گهگاه قابل تشخیص است
ک
رضایت
محال
همه ظرف های نشسته 
سی
قرررر
..
ه
.
از بالا که بنگری شبیه این است که 
بچه روی تخت با "محال" به سمت راست غلت می خورد
و با " قرررر" دستش را در دهانش خیس می کند
شاید اگر بیشتر منتظر بمانی 
 با "ک" می خندد
و با "همه ظرف های نشسته" نق می زند 

.
.
آنچنان بی اهمیت است این تقابل 
که
.
.
.
 زندگی می گذرد
 و کسی جلو دارش نیست 
.

Sunday, August 14, 2011

همه فضای خیس شیشه پشت پنجره باران است که شبنم وار می نشیند و گاه اگر میل اش کشد سر ریز می شود و نقش می سازد
این خود تویی
 که اگر میل ات کشد سر ریز می شوی و نقشِ زیبا می سازی و  شبنم وار می درخشی
وقتی آفتاب سر رسد
می گوید شعاع رنگین کمان زایمان آفتاب و باران است

Wednesday, July 20, 2011

درد دارم


درد دارد  تمام لحظات که آنجا سرد بود و گرم و بد بو
درد دارد که تمام فاصله فقط جاده ها و کوچک تر شدن و بزرگ دیدن و رد شدن نیست
درد دارد  تمام ِ این
اما من یقین دارم که جانت زیبا تر می شود
زیبا تر از آنی که در موردش شک داشتی


.
.


آنجا هم پیاز پیدا می شود 
من می دانم
به چشم خود دیده ام
سفید و ترکیده
تا خنده و دندانهایت کوچک نشوند و ابدی بمانند
.
.

تو تمام  اندامت مربع های هم اندازه دارد
رمز مربع ها را تازه پیدا کرده ام
تو هنوز چیزی ازشان نمی دانی
اما در حافظه ام می ماند تا هزار بار برایت بگویم

.
.
در اینکه توانستن ، همیشه باور کردنی نیست
اما باور کن که من می توانم باور کنم
که تو
می توانی
نه برای ادامه
برای خلق دوباره و چند باره و هزار باره تمام افکاری که همیشه قهقهه تو را در می آورد
نه از سر تمسخر
از حض ِ تمام

.
.
خاطره چیزه بی فایده ایست
جزء تحمل مدام
اما آرزو دهان بسیار گشادی دارد که اگر همه دندان های جهان را درش بریزی باز وقتی نگاه می کنی لبخند می یابی
یک لحظه هم غافل نمی شوم
و یک لحظه در حض تمام نیز فراموش نمی کنم
و تا بحال اینگونه فهمیدم که
آنکه زیبا تر است
نزدیکتر
و آنکه ماندنی است
بی قرار
.
.
صبح تکرار دیدن است
و تو هر روز صبح زیبایی
اگر چه تنها
اما من می دانم و فقط من می دانم که آنکه تنها نیست خودِ تویی
همیشه سزاوار پرواز
با تکیده تنی که مدام خود را فراموش می کند که فقط باشد
.
.
بیرون هوا خوب است
و من زنگ در را می زنم
قبل از ورود

صدای توست که خیالم را راحت می کند
دیر وقت هم گذشته بود وآسمان پیدا 

پنهان می شوم که غافلگیرت کنم
اما تو دست همه جهان را از پشت می بندی و می پرسی:
اگر پیدا نشدی هم فقط بگو آسمان چش شده ؟
من پنهانی می گویم 
صبح....پگاه یعنی صبح

تو می خندی

Thursday, June 30, 2011

زمان

هر چه قدر هم که مهربان باشید
هر چه قدر هم که صدایتان راآهسته کنید
هر چقدر هم که توجه  کنید
هر چقدر هم که باشید
هر چقدر هم که نباشید
هر چقدر هم که دور شوید
هر چقدر هم که دلتنگ باشید
هر چقدر هم که جایم خالی باشد
هر چقدر هم که به یادم باشید
هر چقدر که تظاهر 
هر چقدر افتخار
هر چقدر که لبخند
هر چقدر که اشک
هر چقدر هم که تقلا
هر چقدر هم پیر شوید
هر چقدر هم که بزرگ شوید
هر چقدر هم که پشیمان
هر چقدر که پریشان
هر چقدر که ...

من هیچ وقت شما را نمی بخشم
حتی خودم هم را
خ
و
د
م
که شمایید

Thursday, June 23, 2011

نوش

جهان تعادل می خواهد  و ما می دانیم که الکلی نیستیم
اما می دانیم که فقط کمی ، فقط و فقط کمی باید الکلی بود تا این تعادل سر پا شود 
صبح سر درد و منگ و پف کرده صبح دلپذیریست که با سیگار اول آنچنان دنیا می چرخد که فراموش می کنی کجایی و کجا بوده ای
پس فقط کمی باید الکلی بود
اما می دانیم که ما الکلی نیستیم . 
ما هیچ وقت ننوشیدیم که سرمست شویم ،
ما سرمست خدایی هستیم
 ما همیشه نوشیدیم که  کم کنیم
کم شویم 
شل کنیم
شویم
گم شویم
نوش

Tuesday, May 17, 2011

نم

اینجا آسمان هم آبی است ، هم ابری است ، و هم باران دارد .
اینجا هم دخترکان و دختران و پیردختران لبخند دارند و با اشاره ای غیر مستقیم به زیر دامنشان اشاره می کنند که  : ((منتظر باشید ، هر لحظه نوزادی متولد می شود ))
صبح هوا ابری بود و من در آیینه بخار گرفته به خود نگاه می کردم . محو. صبحها که آسمان بارانی است ، من تنها می خوابم و خواب می بینم که خوابم نمی آید و گاه به تو فکر می کنم و گاه به یخچال و گاه به این همه بوم سفید که خالی ماندند و خالی خواهند ماند .به رنگها فکر می کنم که همیشه اصرار داشتی که نا خالصش کن . عین من ، نا خالص و مخلوط شده . عین تو ، درهم و زیبا . و نزدیکهای صبح در خواب، خواب می بینم که هیچگاه هیچ انفجاری هیچ کجای جهان رخ نداده و من تنهایم میان خرابه ای که روزی قصری زیبا بوده یا نه ، شاید روزی خانه دنج و کوچکی بوده ، یک طبقه که پنجرهایش باز بودند و همه ساکنینش شجاع و دل به دریا زن ، و من به دیوار کوتاه فرو ریخته ای تکیه کردم و در دستانم لباس خواب  راه راه آبی زنانه ای است که هنوز از وقتی که شسته شده ، خشک نشده و نم دارد . بوی خوبی می دهد من آن را به دماغم می چسبانم و بوی تمیزی می دهد و بوی تو . چشمانم بسته است و نفس می کشم لای لباس خواب .  
ساعت دیواری که تیک تاک می کند از خواب می پرم . سر ظهر است و باز تو نیستی و جایت خالی است و نم دارد . بالش من هم نم دارد . دختر بچه همسایه  یکسره مادرش را صدا می زند که بیاید کونش را بشورد . سر ظهر. در آن هنگام من خواب عاشقانه می بینم . خواب عاشقانه که نه ، خواب ِ نگاه مدام من به دیوار که انعکاسش به روی توست که پشتم نشسته ای و سرت رو به بالاست تا برگشت نگاهم را در یابی . این چیزی جز حقیقت محض است . هست ؟
پسر بچه یازده ماهه ام را روی دستانم تاتی تاتی می کنم تا زمان زود تر بگذرد، اما زمان گول هیچ  بچه یازده ماهه بی گناهی را نمی خورد . گفتی گناه ، یاد آشپزخانه افتادم که نوک انگشتم را با چاقوی محبوبمان بریدی و من از آن روز به بعد خودم را هنوز نبخشیدم . تو بریدی و من نزدیک بود برای همیشه بکشمت . اما هنوز انگشتم چسب زخم دارد و تو هنوز میان خیابان های نم دار و باران خورده ول می چرخی و خودت را مدام ، گاه و بی گاه به همه کسانی که دیگرفراموش کرده اند ، ثابت می کنی. بگذریم .
روی بخار آینه با نوک انگشتم می نویسم : ((  چسب زخم  )) تا چشمانم از زیر این واژه پیدا شود. اما دوباره فردا هوا بارانی است و چشمانم محو می شود .

Monday, May 2, 2011

ماما

من
خود، خود را زائیدم
وقتی که کنار تخت، گلدانی شیشه ای بود
و پرستاری با دستان خونی نبود
و من بودم وایستاده 
من بودم و خوابیده
که من را از من
بیرون می کشیدم
و 
درون گلدان آب  بود و آب که حباب ها از هم می خوردند و می ترکیدند 
و من آن کنار خود را از خود می زائیدم

.
.
.
آن هنگام ساعت به عصر بود
منِ زاینده به منِ زائیده حسرت می خورد
و منِ زائیده به زمانی که تازه صفر شده بود
یک
دو
تیک
تاک
سه
چهار
.
.
.
زمان حباب بود و 
من همچنان دستانم از شکافِ بند نافم خونی بود
و
خونی ماند
تا
به دنیا بیایم
من به دنیا آمدم
با دستانی منزه
و
آبی که در گلدان با قطره خونی زیبا شد