Sunday, April 7, 2013



تو بهترین زن جهانی
این را همه ریحون های هنوز مرطوب روی میز هم مدام می گویند
بدون آن که نیازی باشد ، برگه های آلو چیزی بگویند

Friday, February 8, 2013

سرِهم کردن هایم



خنده بر سیلی هایت
و
دیدن اون دهان گشادت 
 و صف دندانهایت
و
دلمردگی هایم
.
.
نفسم رو پرخاشگری هایت
و دیدن ناخن هایت
و
خراش هایم
.
.
جا خالیه روی لگد هایت
و
دیدن لنگایت
و
اسبی بودن پاهایت
و
من هنوز امیدوارم

.
.
.
.
تیز هوشی در ازای پیگیری هایت
و
دیدن سلولهایت
و
شرم گساری هایم
.
.
دیدن در قبال سینه مالی هایت
و
دیدن 
دیدن

کور مال بازی کردن هایم




Thursday, January 31, 2013

چسب زخم ۲



این چنین میان رگ هایت غرق می شوی
.
.
.
شره خون به روی چشم چپت می پاشد
بی وحشت
ادامه می دهی
تا آنجا که جان داری
می کنی
تا جان کنده
دوباره آرام میگیری
و سعی می کنی دوست داشته باشی همه از دست داده ها را 
اما دوباره باورت می شود که دوست داشتنی هستند و 
می شود هنوز ایمان آورد
به نه تنها فصل سرد
به همه بعد از ظهر ها
و همه پریشانی ها 
و سایه ها 
و 

 آفتاب سوختگی ها

تاول ها 
ترکیدن ها
چِرک ها
و دَلَِمه و 
.دیگر هیچ


Saturday, January 26, 2013

من زاویه



به دنبال زاویه ای متفاوت در اتاق
برف، بیرونِ سفید پوش
انعکاس آفتاب مورب از هر آنچه هست و نیست را دو شقه می کند و 
زاویه می سازد
من
دلم برای زاویه تنگ می شود 
که درون صفرش بنشینم
فشرده
خیسش کنم
بیشتر فرو روم 

او هی تنگ تر شود
من بیشتر فرو می کنم
.
.
.
.
این انعکاس نور بر سفیدی است 
که اینچنین دل را برای زاویه  تنگ می کند

Saturday, September 8, 2012

روی پوست صورتت



بی وقفه باران
بی  انتها پنجره
و فاصله بین خیابان و اتاق
حرارت میانش
 و تو آرام دراز کشیدی و سبک به خواب می روی و بر می گردی
.
.
.

 بازییه سایه و نم بارانی 
که هر وجبش مرهم همه شکاف های نا خوش است
مرهم همه دلتنگی ها 
نبودن ها
ندیدن ها  
تو باز اینجا دراز کشیدی و  میانه می روی و بر می گردی

بو
بو
بوی خاک خیابان که به اتاق می رسد
آرام میکنی میان این خاطره از احساس خاک و نم
 نا پیدا و خوش آیند
کمرنگ و پر معنا
ستبر و مهربان
.
.
باران مورب بر شیشه
باران عمود بر ساختمان
آسمان غرق شده در باران
ساختمان زیر آب
کابوس باران زده
تو که میان من زیر آب باران همراه اتاق غرق شدی
قطره که از پنجره به اتاق می افتد
روی پوست صورتت 
 و تو از میانه به سطح می آیی
حتی بالاتر
بیدار میشوی
باران کم می شود
یا شاید
بند می آید
نمی دانم



Thursday, August 23, 2012

...

دستی که از این زیر خم می شود 
دنباله همان تنی است که دلش مدام دل پیچه می گیرد و سرش مدام گه گیجه
اما این زیر (  زیر رومیزی را می گویم )   چهار دست و چهار پای بی سر نشسته اند و از بیرون صدای شیپور می آید
چهار پایانی از آن دست که نشخوار کلمات می کنند  و گهگاه ران هایشان را به هم می مالند  و ادای آه در می آورند
 و دور
خیلی دور
آسمان شب نمی شود از بمب و ستاره و شهاب
و هیچ کس به جستجوی داستان های ساده عاشقانه نیست دیگر
جز  آنان که بلند می خندد
.
.
دستی که این زیر خم می شود 
روزی می شکند
روزی می شکنندش
مثل کفشی که روزی در آورده می شود از پاهای آهنین
مثل همه انگشتران تنگ  از طلا
مثل همه   دندانهای از طلا
کنده می شوند از روی پوست
جانشان کنده می شود 
و 
خاک
و غباری که  آرام می گیرد به روی  رومیزی که ما زیرش دستهامان را به رانهایمان گره زده ایم تا شاید آه مان گیرد و
حض کنیم
.
.
.
صدای  لمسِ کر کننده تو
  و

.
.
.
قلنجی که روده هایم می کند
.
.
.
 مدام تنها می شوم و باز پسش می گیرم