Tuesday, August 5, 2014

پنج دلاری


کاش همه چیز این جهان پنج دلاری بود

دمپایی پلاستیکی و یک بسته کیسه زباله سیاه
ظرف های پلاستیکی در دار و کلاه کپ بدون آرم
جای تخم مرغی داخل  یخچال و رو میزی آشپزخانه
یخچال و ماشین ظرف شویی
مانیتور بیست و هفت اینچ 
جیمسون
کتابخانه تمام چوب گردویی
بستی خوری کریستال
دیس چکش کاری یزدی
سینه ریز 
ویدیو پروجکشن
دوچرخه پژو فرانسه
ون بزرگ سیاه فورد
ویزا
جیپ
مازراتی و فراری و پورشه
کشور های حاشیه خلیج فارس
کشور های حوزه کارايیب
تور های یک هفته ای سواحل مدیترانه
دختران مور بور با پوست تیره
پسران سیکس پک
عینک کاچویی صادق خان هدایت
بلیط بازی رفت رئال مادرید و بارسلونا
کوچه
درختان گلاب دره
راهروی منتهی به اتاق کار قدیمی
معاشرت ایستاده
پناهندگی
بوسیدن نشسته
خل بازی درآوردن بعد خوشحالی
بغل کردن
دست زدن
گوش پاکن طلا سفید
املت خاویار
مادر
خواهر دوقلو
پنج دلاری
خلاصی
پول
هوا
زندگی
.
.
مرگ همه همسایگان عصبانی
.
.
.
.
.کاش همه چیز در جهان پنج دلار بود



شهریار شهامت -۲۰۱۴-آگوست 

Friday, May 2, 2014


همیشه آن کس که بیشتر زندگی را می داند ، زودتر ترک می کند
لطفی
مگر چند کی بهتر می داند زندگی با انگیزه موسیقی را....
به ناگهان
رفت
تسلیت 
به تو
بهزاد
.....

Sunday, January 26, 2014

درد اتاقي

دستانت فاصله مهرباني زير سرم را پر مي كند
و 
با هوا يكي مي شود نفس هاي خوابت
سكوت به فرمان توست
و 
كوچكترين تكان ها ديگر عجيب نيست
در ساعت سه
، 
خواه پنجه هايت
خواه ستاره اي كور سو در پنجره

Tuesday, January 14, 2014

خواب


دیشب لای پنجره تا صبح باز بود
و 
 صبح، هوای اتاق ابری
بالای سرم
زیر تخت

میان پلک هایم ابر باران زا
در خواب
پنج ساله روی  پاهای پدرم 
.
.
.
پرنده کوچک سرخی بیرون می خواند
طوری که از آسمان جدا نیافتد

Friday, January 3, 2014

کسره خسته

از اینکه همه در امتداد هم معنا می دهند
در ادامه اش
.همه کسرگان جهان خسته اند

ای کسره خسته
با تو سخن می گویم

.نفس ، در امتداد آن است که ‍پیشترش را بنا به خصایص از یاد برده است

Wednesday, October 30, 2013

سرمایه داری

به هیبتی بلند و اندکی خموده
با کیسه ای آویزان پر از مدفوع انسانی
میان شهر
میان چربی
میان خواب
اینچنین سر در گم و مغرور
به کجا می روی آقا ؟
 می روم تا جایی این را سر بکشم
چرا اینجا نه آقا ؟
نگاه ها معذبم می کند
شهر ، زیر سقفی محدب زانو هایش را در خود جمع کرده است
 .در میانش مردمانی با پس مانده هاشان به دست ، گرد آن می چرخند 

Tuesday, June 18, 2013

فهیمه رحیمی
ای مردم
چه غم انگیر رفتی با هزاران لحظه بی تبلیغ که ساختی و 
تمجید نصیبت نشد
.
.
تو نوشتی
ما  کوندرا خوانده بهت پشت کردیم
تو نوشتی
تو مردی