Thursday, July 23, 2015

دروازه ، درد



روزی که دیگر یادم رفته است در آینده ای 
.آن قدر دلم برایت تنگ می شود... که خندیدیم. خندهامان و دلم برایمان...
.

روزی که چشمهای تو سکوت و کوچک و خروس... می گویم کیست ؟
:می گویی
 دخترم، سه ساله -
.می گویم، نمی گوید دلم قند آب می شود صدایش بلند است


به خود 

  از درون چشم کروی خود به خود م بی آینه
که 
من
تنهایم 
ایستاده به گذر همه چی هایی که عمر

و تو  و  سه ساله ات ، چشم 
خروس
چشم

.
.
.

دیگر جواب هم را ندادیم .

افتخار، پرش زندگی است در آنچه نگه ات می دارد 
مرگ

.
.
.افتخار، خاطره


Monday, July 20, 2015

درد اتاقی ۱۲



عقربه به در چرخید

:تو پرسیدی
 می توانیم ؟ -

ساعت سه و ده دقیقه بعد از ظهر

...از این در های بی لولا

Monday, June 15, 2015

بی رنگی




انعکاس تمام ریسه های بی رنگ 
سایه هاشان است
.
.
 در شب
تابیده ار نور پنجره های روشن مانده.
.
.
در شب
.
.
جای دست ریسه کشان همه چراغانی های شهر 
نمی ماند
.
در شب
.
نور ها در حباب، جیغ های بنفش رنگی می کشند
.
چه هنگام که تو آمده باشی
.
چه هنگام که سوت است
و
کور است
و
بی جا و 
به جا 
مانده
.
در 
شب

Tuesday, May 26, 2015

رفتن ات



هر رفتنی مرگی است
لحظه مرگی های من نیز می گذرد
سخت
سرد
.
.
عقل 

با شکوه ترین مجلس ترحیم
.
.

 واقعیت

خوش صدای ترین قاری قبرستان

Monday, May 11, 2015

درد اتاقی ۱۱


نگاه انتزاعی تو راه فهمیدم
شعر بود و خط بود و معنای واقعیت کلمات

تصویر سازنده ذهن خود بودم که تو آن شدی و بیشتر گوشت کردم

انسان خود، خودش را می گوید
و آدمیت و حضور و تقلای بقا
رنج ها و 
سر خوشی
.
.
.
خطوط ممتدِ نفس حبس در سینه
بازدم رنگ
لکه های جا به جای احساس من از تو که در اطرافم سرخوشی
و زبانی که هیچگاه کاملش نفمیدیم
 و 
 این شد انسان و گوشت  و 
از بن چه مفتخرانه کر  



Friday, May 1, 2015

درد اتاقی-۲


چقدر با احتیاط  آمدی
چقدر ملاحظه
چه- قدر- 
شبیه لطفی
شبیه همه کسانی که خوبان چه زود می میرند
شبیه عکس همه کسانی که تا نفهمی زنده ای
 شبیه همه کسانی که همه از دستشان خسته اند و آنان می خندند
شبیه دوست خوب قابل اعتماد

شبیه پیاده روی تنها

شبیه انچه می خواستی باشی ، انسان
.
.
.
.
.
شبیه خوانش دزدانه شعر 
در جمعه زود تعطیل
وقتی همه خوابند

Monday, March 16, 2015

شهر فرشتگان




اینجا خورشید زرد است و آسمانش آبی
این شهر یک مرد است- با کوچه هایی گرم و آفتابی
اینجا زندگی سهل است همچون راحت الحلقوم
اینجا تهرانی ست عاری از جریان های تلخ و عاقبت های شوم
.
.
.
اینجا همه باریک و خوشند و دندانها سفید
گرفتار دردِ تفریح و گردش و تماشا و خرید
شیشه های خالی شراب بر سقف کابینت خروار
ده ها و دوازده ها به صف ایستاده خبردار
عضلات پیچیده- کشیده -همه خوش اندام
صیادان در کمین و فرشتنگانِ شهر در دام
اینجا همه *اِستارند* در راک و در آرزوی راکسی
پسرها بنز و داف ها درلباسهای تنگِ ماکسی
دل من هم تنگ است به اندازه حجم این قفس
آرزوی من رسیدن به شهرم تا فاصلهء یک نفس
.
.
.
شهر من پس کوچه دارد سایه روشن
پیچ و خم هایش بِه از صد باغِ گلشن
شهر من آشفته است و قدری شلوغ
اسیر خانه و وکیل و ادعا های راست و دروغ
شهر من گاه پریشان حال و کمی خسته
خیابان هایش باریک و در مغازه هایش بسته
من اما دوست دارم گم شوم در کوچه هایش مست
شهرم را دوست دارم- درست همانگونه که هست


ملودی نواب صفوی